بدون شرح

از یه طرف خوشحالم که چیزی به اسم هالووین دیگه برام هیچ اهمیتی نداره. نه خودش و نه کسایی که بهش می‌پردازن. بعد از یه عمر گشتن با اون آدما و تلاش برای ارتباط باهاشون، اونا هیچ وقت واقعا قبولت ندارن و از خودشون نمی‌دونن و احساس بیگانگی می‌کنن باهات. تو روزای سختتم پیشت نمی‌مونن. آخر یه روز پاچه‌تو می‌گیرن و گند می‌زنن به همه وقتی که باهاشون داشتی. از دلتم درنمیارن چون ذاتا سایکوپث هستن. فیلمایی می‌بینن که آدم سالم تصورشم کنه حالش بد می‌شه، انیمه‌هایی که می‌بینن هم همین. همین اتک ان تایتان دلخراشه خودش. تا اونجایی که من دیدم صحنه‌ی خورده شدن و جوییده شدن آدما و آخر استفراغ کردنشون... اینا رو آدم نورمال نمی‌شینه ببینه. بعد تصور کن تو از اینا دنبال دوستی واقعی باشی...

​​​​​​قرار نبود اینقدر طولانیش کنم -

از طرفیم ناراحتم که گول کار آزاد رو خوردم. گفتم آدماش رندومن و ساعت کاریش دست خودمه. ولی بیشتر از هر چیز کار آزاد ینی روزی صد بار نه شنیدن :)

+ تاريخ دوشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۵ساعت 0:38 نويسنده ژ |

من و کسایی که عاشقشون می‌شم و شکست عشقیم می‌خورم! (هیچ کدوم وجود ندارن)

نمی‌دونم ینی ممکنه روزی عاشق یه پسر واقعی و جاندار بشم؟! ¦| 😑

+ تاريخ یکشنبه دهم آبان ۱۴۰۵ساعت 14:27 نويسنده ژ |

امروز رفتم دنبال کار، خیلی جالب بود. بزور حرف کشیدن ازم که کجاها کار کردم. منم چهار موردشو گفتم. ولی جالب می‌دونی چی بود؟؟ بی‌حجابیشون نبود چون اینجا اروپاست و جمهوری اسلامی نیست و زنا نمی‌دونن ارث و مهریه و نفقه چیه بندگان خدا -

جالبش اینجا بود که اینا از من توقع دارن لپ تاپم ۱۲ ساعت در روز روشن باشه که من خودم به ندرت اینقدر ازش کار می‌کشم، نتم نان استاپ روشن باشه، نان استاپ زنگ بزنم و فک بزنم بعد سر اینکه می‌گم حداقل دستمزدم باید هفت باشه چونه می‌زنن ^-^ ✨

عوضش یه کم تو میرداماد گشت زدم. دلم می‌خواست تا شریعتی پیاده برم و لذت ببرم که متاسفانه زورم اومد نقشه مترو هم نکردم ببینم. واقعا عالی خوشحال بودم که برای جمهوری اسلامی اولین جلد قرآنمو به نیت پیروزی خوندم. زیر تحریم و فشار این ساختمونا رو ساختن معجزه‌س که اگه یسری بی‌عرضه و کار شکن رو نداشتیم الان جلوتر بودیم... امیدوارم که خدا قبول کنه. 🇮🇷

+ تاريخ شنبه نهم آبان ۱۴۰۵ساعت 14:10 نويسنده ژ |

خواب عاطفه و فائزه رو دیدم. با عاطفه بازار گردی رفتیم. یه قوری شیشه‌ای خوشگل دیدم گلای درشت صورتی داشت. ولی چون پکش نمکدونای بی‌کیفیت داشت نخریدم. تو خواب کیفمو دادم عاطفه رفتم دستشویی برگشتم دیدم رفته. به زمین و زمان و احمق بودن خودم فحش دادم که چرا کیفمو دادم بهش. یسریم تو مدرسه کلاسا عوض شده بود این به درد نخور کیف منو نبرده بود :| ولی بالاخره یه غرفه‌ای دیدمش که اونجا شاغل بود. گوشی منو از زیر سیب زمینیت درآورد. البته جالب اینجاست که یه دختر چادری دیدم گفتم بیا از زاپیا و بلوتوث گوشیمو پیدا کنم. آخر زنگ زدم به گوشیم و عاطی برداشت تا پیداش کردم. دختره اول خطم یه کد sos زد نمی‌دونم همچین چیزی تو واقعی چقدر جواب بده. شاید شماره نیفتاده که گوشیو برداشته. دیگه باید می‌رفتم چون ظاهرا می‌خواستیم برگردیم تهران و خونواده منتظر بودن. با این حال آخر خواب عاطی رو بقل کردم بهش گفتم ممنونم تو روزایی که کسی باهام دوست نمی‌شد تو شدی. فائزه هم آخر خواب اومد ولی اونو بقل نکردم نمی‌دونم چرا... سال آخر دبیرستان ترومای شد یه دختر لز کثافتی دردسر درست کرد و بین ماها جدایی انداخت و باعث شد آدم زده بشم. هر کی باهاش صمیمی می‌شدم بدتر می‌کرد. با این حال من بازم دنبال دوست صمیمی تا چندین سال بعدش بود که گیر شاتل افتادم. و این دو تا رو فراموش کردم و کلا گفتم شاید آدمای مجازی بهتر باشن. نمی‌دونم کلا خیلی ترومالایزم. وقتشه اینقدر از روی زخمام تصمیم نگیرم. البته بنظر میاد عاطی واقعا می‌خواسته گوشیمو بدزده :) 😂 ولی خب. خوابه دیگه. امیدوارم خودش و فائزه هر جا هستن خوش باشن. هر دوشونم همون اولای دانشگاه ازدواج کردن. خوش به حالشون. تو این سال‌هایی که اونا ازدواج کردن ما هی درگیر آدمای سمی شدیم و با والدین دعوا کردیم. گفتم اونا که مشکل خانوادگی نداشتن زود رفتن ما موندیم با اینا که چی؟! :) کلا احمقم اسماعیل. احمق. احمق هستم و چوب حماقتامو می‌خورم. ولی خوب موقعی خوابشونو دیدم دیروز واقعا حال خوبی نداشتم. دیشب هم با چیزی که فهمیدم. انگار اومدن دلداریم بدن. یادشون بخیر. کاش وقتی مدرسه تموم شد بغلشون می‌کردم 💔

+ تاريخ جمعه هشتم آبان ۱۴۰۵ساعت 7:51 نويسنده ژ |
+ تاريخ پنجشنبه هفتم آبان ۱۴۰۵ساعت 23:30 نويسنده ژ |