بی‌عنوان

بدون شرح

بی‌عنوان

چهارشنبه‌ خوب

در هر حال زندگی که همش مرور گذشته و غصه خوردن نیست. امروز رفتم فرهنگسرا و عشق کردم هوا عالیه

از زوجایی که اطرافم می‌بینم یه مرد دست فروشیه و نیمه بینایی داره، خانمش چادریه صبح‌ها میاد بساطشو براش می‌چینه :) ❀

یه دختر پسره رو دیدم کم سن بودن و جفنگ با خودم گفتم الان اینا اومدن با هم بیرون حرفم می‌زنن از کجا معلوم یروز دختره عاشقش شه و پسره ولش نکنه؟! حتی اونایی که ازدواج می‌کنن نمی‌تونن مطمئن باشن خواسته شدن یا طرف کنیزک می‌خواسته.

یکی دیگم دیدم. دختره موهاش پسرونه بود ریز جثه و یه پسر بد هیکل موفرفری گل قرمزم براش خریده بود. نرد بودن از جفتشون می‌بارید. آی که چقدر بدم میاد از این جماعت چقدر بدم میاد - بعد جالبه همه اکسامم همین بودن. موجودات خسته کننده یسره پای فیلم و سریال و کتاب. نه بیرونی نه سفری نه تعاملی. خدا نکنه اختلافم پیش بیاد طرف نمی‌دونه چجوری مثل مونگولا نباشه و از دلت در بیاره (اوق) البته من نمی‌گم همه بدن و... فقط نقطه مقابلمن. برای همینم هست از این دورک بازیا که انجام بدم ازش نمی‌نویسم چون نمی‌خوام حتی اطرافم جمع بشن. این جماعت همه‌شونم شدید خدا رو بنده نیستن و فکر می‌کنن (سطحی) نیستن و خیلی خاصن -

عاح... حتی اون دخترم که بلاکم کرد با این که تستش enfp شد وایب intj می‌داد :| .... راستش فکر می‌کنم تایپم واقعا estp ئه دقیقا چیزی که چند سال پیش می‌شد و از اون وقت تا حالا هر تایپی دراومد باهاش احساس نزدیکی نمی‌کردم. خب من واقعا از چیزای واقعی لذت می‌برم se منطقیم هستم متاسفانه ti و اجتماع رو دوست دارم. درسته تا قبلا دلم می‌خواست هر چی عشق دارم و ندارم بدم به یه نفر، ولی الان می‌بینم خوب بودن با آدمای خوب هم می‌تونه کیف بده و تازه هر چی آویزون دیدم نقطه مقابلم بوده ینی من fe دارم. یسری شهود هم دارم ولی بیشتر اونایی که منفیه درست درمیاد........ کراشامم که همه estp entp :)

با عشقم کلی لاس زدم. بالاخره منم لبوبو خریدم می‌خوام بزنم به دفتر کاری‌ای که هنوز ندارم. اینم بستنی دراکولا کاله بود خیلی خفن بود حتما امتحانش کنین ⭐

​​​

ژ
چهارشنبه ششم آبان ۱۴۰۵
13:50
درحال بارگذاری..

..

اون موقعا که وبلاگمو با بقیه مقایسه می‌کردم می‌گفتم خوش به حالشون که اینقدر وایب شادی دارن. یا آدمایی که ریلکس بودن و موفق. حتی یه مدت سعی کردم مثل اونا باشم. ولی بعدنا به خودم اومدم و گفتم اونا مثل من بچه‌ی آخر و مخالف به دنیا اومدنشون نبودن، اونا مثل من کم محلی نمی‌شدن که حتی کسی یادشون نده چجوری دوست پیدا کنن چجوری از خودشون دفاع کنن، جای اینکه بپرن بهشون بقل می‌شدن یا حداقل غرورشو نمی‌شکستن، اونا توسط فامیلاشون مسخره نمی‌شدن... اونا اونا اونا جوشای تگری نمی‌زدن بدنشون با بلوغ بوی بد نگرفت سرشون کم پشت و پر پوسته ریزی نشده بود، صد کیلو رو وزنشون نیومد... اونا بابت این مریضی تنهاتر نشدن. اونا سوشیال انگزایتی نداشتن :)................ اونا یه سال کامل دوزاده ساعت درس نخوندن که تاریخ بیارن. اونا پشت هم ریجکت نشدن. اونا زیر دست یه خونواده معلوم الحال بزرگ و تربیت نشدن. به اونا مردای زشت دست درازی نکردن و مزاحم نشدن. اونا به خودشون نیومدن ببینن عاشق شدن و رها شدن............. اونا، اونا اینقدر رها شده و بی‌حامی نبودن.

اونا کنار یه کارخونه لعنتی که زوزه دستگاهاش هیچ وقت نمیفته زندگی نمی‌کنن.

ژ
چهارشنبه ششم آبان ۱۴۰۵
1:9
درحال بارگذاری..